واسه خان داداشم که داره دامباد میشه، شنبه

 

·         مامان تقریبا به همه زنگ زده و دعوت کرده واسه مهمونی

به مهدی میگم مهدی من نمیرسم بیام! تو میری؟ میگه نه بابا من سرکارم ، کلی جنس هست واسه پخش!باید پیگیره کارا باشم، منم میگم آره بابا حالا شنبه ای تعطیله ها بی جنبه ها از قصد انداختن همین شنبه مهمونیشونو ، یک شنبه میخوایم بریم سرکار خسته میشیم من که نمیرم:))

مامان جفتمون رو نگاه میکنه ... نگاه عاقل اندر صفیح!؟

·         سمیرا میگه من که انقدر با داداشم جور نبودم وقتی عروسی کرد داغ کردم، وای به حاله تو

3 ساله تقریباً من و مهدی 2 تایی همه جا میریم باهم ...بعد اونماجرا یه ماهی من و مهدی تنها باهم بودیم ، یه ماه من غذا می پختم مهدی دسر درست میکرد، مهدی پیتزا درست میکرد من میچیدم ، یه ماه ریختیم و پاشیدیم و کثیف کردیم هیچکدوممونم صدامون در نیومد که آآآآی کثیف نکن، آآآی تو این کارو بکن من اینکارو، هنوزم که هنوزه میگیم کاش مامان اینا برن همگی مسافرت ما یکم کیف دنیارو ببریم، خدایی اون یه ماه عید 87 –با همه تلخیش-رو باید ثبت کرد در تاریخ خواهر برادریمون ، عالی بود عالی .... تازه بیرون رفتنمون که ماجرا داشت؛ ما اگه خودمون رو خواهر برادر معرفی نمیکردیم هیچی کی باورش نمیشد!

·         ای بابا 1 هفته بعد از اوکی شدن ماجرا ، بنده مراسم اشک ریزون داشتم

یه بارش که خوده مهدی زنگ زد، گفت چی شده؟ کی چی بهت گفته :)) شبش هم که میگفت انقدر نشین پشته این کامپیوتر ببین چشات قرمز شده، ارزش نداره :|

 

·         راست میگن خانواده ها خیلی موثرن؛

انقدر که الان من میتونم برای راحتی برادرم موثر باشم در هیچ مقطع دیگه ای نمی تونستم باشم،

انقدری که الان من بشخصه حواسم به خوب بودنه زندگیه این دوتا هست خودشونم نیستن، انقدری که پشت صحنه مشورت میدم و موثر واقع میشه، حتی بیشتر از همه این سالها دعواش میکنم، انقدری که یه بار صبحونه گفتم، یعنی واقعاً تو که داداشه منی و بین این همه خواهر بزرگ شدی باید انقدر اخلاقه دخترا دستت نباشه؟ خیلی جدی برگشتم بهش گفتم یعنی واقعاً خاک بر سره منااا!!! همین جوری نیگام کرد...گفت خوب بهم بگو کجای کارم اشتباهه و ازون به بعد شدم مقرر حمایت از تازه عروس! انقد که میگه اه توام دیگه داری حالم رو بهم میزین سحراا! داداشتم ناسلامتی! انقدر که ظهر رفتن بیرون میگه داریم میریم بیرون گفتم خوشحال شی!!

کی گفته فقط پدر عروس میتونه دست دخترشون رو که تو دست پسره میزاره بهش بگه مراقبش باش؟

من دلم می خواد به عروس بگم؛ ببین این همه کاری واست میکنه فقط بهش محبت بورز همین، انقدر که میتونه تویه جمعیت زیاد وسطه خیابون یهو تورو پیدات کنه و دستت رو بگیره و بگه سلام علیکووم، انقدر میتونه حواسش بهت باشه که وقتی میخواید برید خرید همینکه میبینتت اصلا اهمیت نده که ساعت چنده، بگه نه از قیافت معلومه چی خوردی چی نه، بیا بریم یه چی بخور تو،بعد بریم خرید... انقد که زودی میفهمه حرف نزدت چیه و معنی حرف زدنت چی، انقدری که اگه از یه مهمونی خوشت نیاد میمونه پیشت و بهت میگه به توام خوش نمیگذره؟ بیا بلوتوث جدید دارم یکم بخند... انقدر وایسه ساعت کاریت تموم شه و با تو بره مهمونی، انقدر که وقتی میرید مسافرت بگه تو نمی خوا ی سوغاتی بخری واسه هیشکی؟ بعد بگی ای بابا ، برادرم تو دیگه چرا مارو دست میندازی...

 

لازم بود اینارو بنویسم واسه کسی که واقعاً واسم هم داداش بود هم خواهر، روزای سخت و آسون زیادی رو باهم گذروندیم؛

 

فقط به امید خوشبختیتون


 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
سحر

در حوالی شب پرسه میزدیم و از درز پنجره های کوچک ستارگان قطره قطره نور میچکد. "نجوای چند سایه زیر سپیدار و خیابانهای خالی از سلام و تبسمهای تلخ شب......." صدای شب فقط همین بود سکوت" ما از این جاده گذشتیم و هزاران هزار خاطره ره اورد این جاده هاست. بی انکه بدانم این همه بغض گره بسته در گلویم از چیست؟؟؟؟ غبار پیراهنم را میتکانم ......... تموم زندگیم لبریز میشه از حسرت سلام روز بخير خيلي قشنگ كلبه زيبات..دوست داشتي با قدمهاي گرم وصميمي ات به كلبه آبجي سحر هم سربزن .درضمن يه سري لينك جالب هم برات بالاي وبلاگ گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد من كه خودم آموزش فال قهوه و مستند مرگ مرد يخي رو خيلي دوست دارم،البته آموزش تعميرات خودرو هم چيز جالبيه كه ديدنش خالي از لطف نيست... اميدوارم شما هم خوشت بياد. ..اميدوارم اين رفت و آمدها ادامه داشته باشه و دوستاي خوبي براي هم باشيم...منتظرتم گلم اميدوارم هفته قشنگي رو پيش رو داشته باشي مهربون.......... [بغل][گل][بغل]